شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى
202
المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )
متحيّرين ، * 7 بر صفحات احوال خويش ظاهر ديد و چون كيقباد از نهضت افراسياب و بقاياى جنود او كه در هرجانب متفرق بودند « 1 » ، آگاه شد ، سران سپاه و رؤوس اجناد را بخواند و به تشريفات فاخر و خلعتهاى گرانمايه بنواخت : درم داد و دينار و تيغ و سپر * كه را بود در خور ، كلاه و كمر بياراست پيلان گردون شكوه * تكاور چو ابر و تنآور چو كوه يكى جامه شهريارى به زر * ز ياقوت پر كرد و در و گهر فرستاد نزديك رستم پيام * كه بخشش مرا زين فزون بود كام اگر باشدم زندگانى دراز * تو را دارم اندر جهان بىنياز و چون تشريف شاهانه به رستم رسيد ، زمين خدمت ببوسيد و بر علو همّت و سمو مكرمت شاه آفرين كرد و گفت من نهالىام در زمين نعم ، به آب كرم پادشاه پرورش يافته و در چمن فضل و بخشش ، بل جويبار افضال و شعب و اغصان به اوج ثريا و فرق فرقدين پيوسته ، اگر از بهر ثمرهاى خدمت بگزارد « 2 » ؛ بران محمود و مشكور باشد و اگر از بيخ براندازد و هيزم آتش سازد در آن معذور و مغفور « 3 » بود . لبم فداى زمين بوس حضرت شاه است * اگرچه سر ز تفاخر بر آسمان دارم و گرچه پايهء گردون فرود قدر من است * چو بندگان سر خدمت بر آستان دارم پس كيقباد به دلى فارغ و صدرى منشرح روى به جانب فارس نهاد و اهالى آن حوالى را از حركات اعلام فتح پيكر اعلام داد ، چنان كه فردوسى شرح آن در شاهنامه بر اين وجه ايراد مىكند : كز آنجا سوى پارس لشكر كشيد * كه در پارس بد گنجها را كليد نشستنگه آنگاه اصطخر بود * كيان را بدان جايگاه فخر بود جهانى سوى او نهادند روى * كه او بود سالار و ديهيم جوى و به تازگى بيعت طبقات لشكر بر سلطنت او منعقد شد ، كلمه همگنان در متابعت و
--> ( 1 ) - ج : بود . ( 2 ) - ب و ج : بگذارد . ( 3 ) - ج : معفو .